حقیقت ودروغ در هنر
بعد از مدت ها به وبلاگم سر زدم ، دیدم که یکی از دوستان هیچ چیزی ننوشته وتنها نامش را نوشته ورفته !
خوب ! این هم نوعی اعتراض است وهم نوعی وادار کردن به نوشتن چیزهایی که نمی دانم به درد چه کسی خواهد خورد . دفتر یاد داشت هایم را باز کردم ، چون در ان گاهی چیزهایی می نویسم برای کپی در وبلاگ که معمولا بعد از نوشتن ، منصرف می شوم . اتفاقا به مطلبی برخوردم که یک وقتی وعده اش را به دوستی داده بودم ؛ حقیقت ودروغ درهنر .
مدرسه اسلامی هنر دراین روزها سلسله نشست هایی را کارگردانی می کند که با عنوان « فلسفه هنر » برگزار می شود . یکی ازاین نشست ها ، با حضور استاد حنایی کاشانی ، تحت عنوان « حقیقت ودروغ درهنر » گردید که خیلی جالب وپرمحتوا بود . انچه که در پی می آید گزیده هایی از سخنان استاد حنایی است که من یادداشت کرده بودم ، اما نمی دانم که چه قسمت هایی از ان ناقص یاد داشت برداری شده باشد ؟ به هر حال اگر سکته ای در مطالب دیدید ، بدون تردید از سوی من است ، نه از طرف ایشان :
...یکی از چیز هایی که متفق علیه همه است ، این است که هنر دروغ است ؛ یعنی ما به ازای خارجی ندارد . اما ممکن است پرسش هایی مطرح شود ، از جمله اینکه ، چرا هنر دروغ است وچگونه دروغی است ؟ چرا هنرمند حقیقت را می پوشاند ؟ اصولا آیا هنرمند دروغگویی است که حقیقت را می پوشاند یا افشا می کند ؟ دروغ دراین جا به چه معنایی است ؟ این ها پرسش هایی است که دراین عرصه می توان از آنها سخن گفت .
پیکاسو یکی از کسانی است که می گوید : هنر دروغی است که حقیقت را می نمایاند . البته او یک نقاش است ونه یک فیلسوف . به همین خاطر شاید نتوان چندان به گفته او اکتفا کرد . درمیان فلسوفان اولین کسی که بر دروغ بودن هنر ، صحه گذاشته است ، افلاطون است . افلاطون هنرمندان را دروغگویانی می شمرد که از حقیقتی تقلید می کنند که خود سایه ای بیش نیست . زیرا حقایق اشیا ایده ها وبه عبارتی مثل هستند ، وهیچ هنرمندی دست رسی به انها ندارد . افلاطون دلایل دیگری نیز دارد که در نمایشنامه های یونانی امده است . یکی از کسانی که باز دراین باره به اظهار نظر پرداخته است ، ارسطو ، شاگرد افلاطون ، است . ارسطوشاعران را مقلدان درغگویی می شمرد که این همه دروغ مایه ننگ انها است .
چنین نگاهی تا آغاز دوران جدید نسبت به هنر، البته به طور هستی شناسانه ، وجود داشت . به این معنا که هیچ هستی مطابق گفته های شاعران وهنرمندان وجود ندارد . به عنوان مثال رستم شاهنامه همان رستمی نیست که در سیستان زندگی می کرده است . درهمین زمینه ایه ای است در قرآن که می توان آن را درهمین راستا معنا کرد ؛ آنجا که درباره شاعران می گوید : « وانهم یقولون مالایفعلون » ( سوره شعرا / 226 ) که درتاریخ اسلام ، همین آیه خود موجب رهایی بسیاری از شاعران از اتهام شده است .
اما با « نیچه » و « شوپنها ور » بحث به گونه ای دیگر مطرح می شود . انها دروغ بودن را به خود حقیقت نسبت می دهند ومی گویند : اصولا ما آنچه که به نام حقیقت می شناسیم دروغ است . دراین صورت هنردروغ ترین دروغها است ، اما دروغی که نمی توان بدون آن زندگی کرد .
از مجموع انچه گفته امد به این نتیجه می رسیم که چه در دوران های گذشته وچه در دوران جدید به دروغ بودن هنر اتفاق نظر وجود دارد ، اما پرسش این است که ازاین دروغ بودن چه نتایجی می توان گرفت ؟ آیا هنر دروغی است همانند تمامی دروغ های دیگر یا دروغی است که خود بالاترین حقیقت است ؟ دراین باره به چند مساله باید نظر افکند ، یکی رابطه هنر وواقعیت ودیگری رابطه هنر و هنرمند .
رابطه هنر وواقعیت :
آثار هنری هیچ گزاره ای را در باره واقعیت بیان نمی کند ؛ مثلا وقتی « فیلوبر » ، مادام بواری را می نویسد ، کارش به دادگاه می افتد ودردادگاه می گوید که اصلا مادام بواری خود او است ! بنابراین یک هنرمند همواره از احتمالها سخن می گوید . احتمال هایی که ممکن است اتفاق بیفتد وممکن است اتفاق نیفتد . به بیان دیگر هنر وواقعیت هیچ رابطه گونه رابطه ای مستقیمی باهم ندارند . به همین خاطر این ادعا که هنر از طبیعت تقلید می کند ، صحت ندارد ، چه بسا که گاهی طبیعت از هنر تبعیت می کند . مثلا وقتی داستایوفسکی، رمان جنایت ومکافات را می نویسد ، داستانهایش در سطح جامعه اتفاق می افتند وجنابت کاران حرفه ای از این رمان تقلید ها می کنند . بنابرایان حقیقت هنر با هیچ واقعیتی سنجیده نمی شود . چه کسی می تواند اتللوی شکسپیر یا رستم فردوسی را با یک واقعیت ملموس مقایسه کند ؟ عشق در تمام آثار ادبی جهان به عنوان یک امر مقدس شمرده می شود ، اما آیاعشق در اثار مولوی وحافظ با عشق در آثار ویرجینیاولف ، یکی است ؟ هرگز چنین نیست ، زیرا هرکسی تصوری خودرااز عشق دارد ، مانند تما پدیده های دیگر جهان . دلیل این امر هم این است که عشق در فرهنگ مولانا وحافظ می تواند یک طرف باشد وگاهی معشوق خون ریزترین کس وسفاک ترین آدم می تواند باشد ، ولی در فرهنگ غرب عشق یک طرفه یک توهم محض است.
حال اگر هنر نمایانگر واقعیت نیست ، پس چه کاری می تواند بکند ؟ واقعیت این است که آثار ادبی وهنری معطوف به واقعیت نیست ، بلکه معطوف به این است که عوطفی را درمابر انگیزد ودل بستگی هارا نشان دهد . نتیجه این بخش می تواند چنین باشد که هنر را نمی شود با احکام اجتماعی ، اخلاقی وعلمی ارزیابی کرد . زیراهنر هیچ واقعیتی را نشان نمی دهد .
رابطه هنر وهنرمند :
درتاریخ هنرمندان همواره در معرض اتهام وملامت بوده اند ؛ در تاریخ اسلام ، مشهوراست که « ابونواس » در غلام بارگی وبی بند وباری ید طولایی داشته است . اودرزمانه خویش مطرود جامعه واقع شد وهمگان اورا ترک کردند . یا فروغ فرخزاد که همواره اتهام هایی را به جان خریده است . ابونواس وقتی مورد اتهام قرار گرفت ، تازیانه ها خورد وشکنجه ها شد ولی با قرائت آیه ی « وانهم یقولون مالایفعلون » برائت حاصل کرد ولی بسیاری از شاعران وهنرمندان تاآخر هم تبرئه نشدند وهم در معرض بدگمانی ها باقی ماندند .
واقعیت این است که اگر بناباشد شاعران وهنرمندان را بر اساس گفته های شان مواخذه کنیم ، فجایعی رخ خواهد داد که حتما آیند گان مارا ملامت خواهند کرد . خلق اثار هنری هیچ گاه کپی مستقیم واقعیت نیست ، به این معنا که لزوما هنرمند انچه را که واقعیت داشته است ، خلق نمی کند . به همین خاطر هیچ جنایت کاری هنرمند وهیچ هنرمندی جنایت کار نمی شود . همان گونه هنر با واقعیت بی ارتباط است ، با هنر مند هم بی ارتباط است ، به همین دلیل اثار یک هنر مند می تواند پر از گزاره هایی به ظاهر غلطی باشد ، اما هیچکدام دروغ نیست. زیرا هراثر هنری از اعتقادات هنرمند سرچشمه می گیرد . این رابطه پارادوکسیکال میان هنر وواقعیت ومیان هنروهنرمند بیان گر یک حقیقت بزرگ تری است . وقتی نیچه دروغ را به معنای غیر اخلاقی مطرح می کند ، منظورش این است که زندگی ما یک پدیده هنری است واین جا است که انسان می تواند آفریدگار وخدایگان زندگی خویش باشد .

