بیا بریم به مزار ملا ممد جان
در این زمانه که غوغا سالارترین آدم ها از غوغای روزگار می گریزند ودر بیغوله گمنامی پناه می برند تا مبادا شیشه تنهایی اش ترک بردارد، غوغا های بسیار ، ناگهان پتکی آهنین بر مغز آدمی فرود می آورد واورا یا از خواب بیدارش می کند ویا به کلی به خواب عمیق تر فرو می برد. ساده بگویم مانند حافظ شیرازی که:
یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت در بند آن مباش که مضمون نمانده است.
شاید بشود از این شعرحافظ هم ساده ترش کرد؛ مدتها است که کم نمی نویسم وکم تر در این خانه حضور دارم که خود دلایل متعدد می تواند داشته باشد. ولی هرچه باشد از باختن قافیه وقلت مضمون نیست.
به خصوص که اگر مثل من مسافر دیار غریب باشی و هر صبح وشام ، تلنگرهای زمانه تا مرزاستخوان هایت نفوذ کنند؛ فقط کافی است که بنشینی وهر روز تنها یک وعده از اخبار سیمای جمهوری اسلامی را نوش جان کنی، آن وقت هزاران مضمون به سراغت خواهد آمد ومی توانی هر روز وبلاگت را به روز کنی وحتی می توانی بعدها مثل بسیاری از آدم های خوش سلیقه و البته فارغ از زخم های زمانه، تمام نوشته هایت را به صورت یک کتابی، مثلا به نام « قصه های کوچه غربت» به چاپ برسانی. بی شک هم نام می شود وهم نان وهم تفنن وحتی ممکن است مانند کتاب « درکوچه » احمد شاملو به ده جلد قطور هم برسد.
حال تا درپیچ وتاب این مقدمه که همچون زلف یار، آدم را به خود مشغول می کند وهرلحظه ممکن است از آن مضمونی دیگر بتراود، گم نشده ام، بهتر است دو فقره از آن خبرهارا که یکی دیشب بود ودیگری امشب ، دراین جا بیاورم، صرفا برای اینکه به همه دوستان ثابت کنم که مضمون برای نوشتن بسیار است ولی کجا است آن دل که هوای نوشتن کند.
فقره اول :
دیشب شبکه خبر در اخبار ساعت 20 خود، گزارشی داشت از نکوداشت « ملاکمال خان» استاد موسیقی مقامی ایران، از خطه سیستان وبلوچستان. دراین نکوداشت، استاد بلامنازع آواز ایران، « شجریان » نیز حضور داشت و درباره ملا کمال خان مصاحبه ای هم انجام داد. او وقتی شروع کرد به سخن گفتن، به جای اینکه بگوید: ملا کمال خان، ناخود آگاه گفت : ملاممدخان. شجریان تا می خواست حرفش را تصحیح کند، ذهن من بلا درنگ رفت سراغ آهنگ معروف « ملاممد جان». حس غریبی به من دست داد ولحظاتی با خود بودم وخیالم به پرواز در آمد وهمه خاطره های خوب گذشته چون فیلمی از نظرم گذشت. هنوز که این صفحه شیشه ای را خط خطی می کنم، آهنگ ملا ممد جان در گوشم می پیچد. بدون شک در ارتکاز ذهنی استاد شجریان همان نام ملاممدجان بود که نا خودآگاه برزبانش ملاممد خان به جای ملاکمال خان سیستانی جاری گشت.
بعداز مصاحبه شجریان ، گوینده از سرگیری دوباره پخش طنز « چارخونه » یا همان چارخانه خبر داد که در آن این بار چارخونه واقعا براساس گفته نظیر شنبه دارد چهار خانه می شود وبه شنبه وچارشنبه یک سه شنبه دیگر اضافه گردیده ویک هنگامه دیگر، که معلوم نیست چه موجودی است، نیز در حال اضافه شدن است. از شما چه پنها که این خبر، آن شیرینی ناخواسته ای را که شجریان در خاطرم ایجاد کرده بود، به یکباره تبدیل به تلخی گزنده ای کرد. چون هیچ کجای این زبان بسته، شنبه ، که نقش یک افغانی رابازی می کند، به افغانی نمی خورد، درافغانستان نه چنان لهجه ای وجود دارد ونه چنین اسمی. من نمی دانم که سازندگان این مجموعه آن را از کجا پیدا کرده است. درهرصورت تلخی خاطر من از این مجموعه نه از ریشخندی است که سازندگانش نصیب ما افغانی ها کرده است ونه از لهجه مسخره اش. بلکه آزردگی من از دو نکته است که این مجموعه از خود به جا ی گذاشته است:
یکی القای این پیام که گویا افغانی جماعت دارد تبدیل به شهروند ایران می شود وحتی در زندگی خصوصی ایرانی جماعت جا باز کرده است وبرای خود خانه ونان و نوایی دست وپا کرده است واینکه ازهمان زندگی برخوردار است که مثلا « شکوه خانم » وآقای « جمالی » برخوردار است. دوم اینکه این مجموعه باعث رواج یکسری اصطلاحات بی مزه ای شده است که درهرکوچه وخیابان، این روزها، نثار مهاجران افغانی می شود وازهمه بدتراینکه بچه های مدرسه ای این روزها در مدارس با همکلاسی های خویش درگیری های عجیبی دارند برسر این مساله. مثلا مصطفی ، امروز وقتی از مدرسه آمده بود، با تمام عصبانیت از مادرش پرسیده بود که چرا در افغانستان مردم اسم هایی چون «شنبه» ، « چهارشنبه» و... انتخاب می کنند؟ مادرش هرچه استلال کرده بود که این گونه نیست، اما مصطفی به خرجش نرفته بود و یک روز تمام از ناراحتی غذا نخورده بود، چون همکلاسی هایش به او متلک پرانده بودند وشاید هم اورا شنبه ویا چهار شنبه نامیده بودند.
فقره دوم:
در شب بعدی گوینده خبر 20:30 شبکه دو، کامران نجف زاده ، خبری را با ادا واطوار تمسخر آمیز خواند که می گفت: کشور قزاقستان، با کشور سوریه یک تفاهمنامه به امضا رسانده اند مبنی براینکه آرامگاه ابونصرفارابی را، در کشور سوریه به بهترین وجه ممکن بسازد وآباد کند. جالب اینجا بود که آقای نجف زاده وامثال وی که همه مخاطبان خود را نادان و نا آگاه فرض می کنند، در آخر خبرش گفت: « آخر ماندانستیم که چرا قزاقها به فکر فیلسوف این خراسان ما و آن هم در کشور سوریه ، افتاده است؟!»
ازآنجا که این سخن برمن سخت گران آمد، رفتم سراغ یاد داشت های تاریخ اندیشه سیاسی که سال گذشته در کلا درس یاد داشت کرده بودم و اینک برای اینکه هم کسانی مثل نجف زاده وهم اهالی فرهنگ وسیاست ما که از چنین چیزهایی بویی نبرده اند، چیزی در باره یکی از بزرگترین فیلسوفان مسلمان یعنی معلم ثانی، ابونصر فارابی، وکسی که در تمام دوره های مدنیت اسلامی دارای اندیشه های بدیع در فلسفه سیاسی ودیگر رشته های علوم وفنون بوده است، بنویسم:
« ابونصر محمد فارابی» در حدود سالهای 257 هجری قمری د رمنطقه ای به نام فاراب به دنیا آمد. اما اینکه فاراب در کجا واقع است؟ اختلافی در میان مورخان وجود دارد، برخی آن را منطقه ای در قزاقستان امروزی دانسته اند ولی اکثر مورخان آن را همین فاریاب کنونی افغانستان می دانند. در مورد نژاد وزبانش نیز اختلاف وجود دارد، چنانکه ابن ندیم اورا ترک زبان وولی ابن خلکان ویاقوت حموی وی را فارسی زبان دانسته اند. در هرصورت فارابی دروس ابتدایی را در زادگاه خویش خواند وبعدها به بغداد رفت ودر آنجا از اساتیدی چون « ابن سراج» ، ادبیات عرب، و « یوحنا ابن حیلان»، علوم اوائل ، و« ابوبشرمتی ابن یونس»
فلسفه ومنطق را آموخت. فارابی چنان عاشق درس ودانش بود که حتی عمده تحصیلات خویش را در نزد دواستاد اخیر که هردو مسیحی مسلک بودند، به پایان برد. فارابی مشهورترین دانشمند دوره خویش بود. او در حدود سال 330 هجری قمری، عازم سوریه وحلب شد ودر همان جا فوت کرد وبه خاک سپرده شد. از آنجا که حاکم آن زمان سوریه وحلب یک فرد شیعی به نام « سیف الدوله » بود، برخی علت سفر وی به آن دیار را نیز همین امر ذکر کرده است وحتی از همین مسا له نتیجه گرفته که فارابی شیعی مسلک نیز بوده است.
در هرصورت از این گفته ها رابطه فارابی با قزاقها وسوری ها نیز کشف می شود واگر آنها کاری در حق فارابی بکنند چندان ملامت نیستند، حد اقلش این است که به یک دانشمند مشهور مسلمان احترام کرده اند. ولی چیز عجیب تر از کار قزاقها وسوری ها این است که کسانی مثل آقای نجف زاده ، کسانی مانند مولانا ، فارابی، بوعلی، و... را ملک طلق خویش می دانند واینان نیز حق دارند چنین کنند ولی اهالی فرهنگ و ووزیر فرهنگ ومتولیان فرهنگی ما حتی ممکن است یکبار هم اسم فارابی به گوش شان نخورد باشد واصلا ندانند که این سرزمین کسی به نام فارابی هم داشته است.

