من اکنون می دانم که چه بخوانم و چه نخوانم؟ همین اکنون دم دستم چند کتاب ناب وجود دارد وبهتر است بگویم که چندین فیلسوف و دانشمند درهیات کاغذ های رنگ ورورفته در کنارم حضور دارند وبا آنها بدون هیچ مشکلی همصحبت می شوم. اما واقعا نمی دانم که از چه چیزی بنویسم؟ این روزها آنقدر مضمون ناب و پرداختنی بر ذهنم هجوم آورده است که واقعا در گزینش دچار مشکل شده ام؛ گاهی مصلحت سنجی می کنم و گاهی تند تر می شوم و گاهی خودم را به حماقت می زنم و خود را به بی بخاری می زنم ومی گویم به توچی؟ به تو چی که مثلا آقای سید حسن فاضل به شعور جمعی مردم توهین می کند؟ به تو چی که مثلا به گفته علی پیام نسل همقراغت وکسانی مثل علی امیری در تمجید بوش سخن سرایی می کند؟ به تو چی که عقده فروخفته اسد بودا با کنار رفتن « الهه » از ستارگی افغان باز می شود؟ به تو چی که حسرت، سروش و نسیم فکرتدر کابل داد شان از بی زنی در آمده است ولی ره به جایی نمی برند؟ ( البته این یکی از سر بیرون کردنش خیلی سخته) به توچی که چنین و چنان شده است؟ به هرحال از میان همه مضمونها مجموعه نوشته های دوست خوبم علی پیام را برگزیدم که در نشریه الکترونیکی افغان پرس منتشر می شود، با عنوان « مدل انسان نو افغانستانی». نوشته من که یک رقمهایی نقد نوشته های اقای پیام است، عنوانش هست: دغدغه های تکراری که خیلی از دوستان هم لطف کرده اند و آن را در وبلاگ ویا سایت های شان پیوند داده اند که از همه شان تشکر می کنم. از جمله دوست عزیز آقای نسیم فکرت در «یاد داشت هایی از کابل» و نیز معین در وبلاگ « دایکندی»
اکنون قسمت اول دغدغه های تکراری را دراین جا می گذارم، امیدوارم که قسمت بعدی را نیز بنویسم چنین باشد که نوشتن ادامه یابد. از همه دوستانی که در این مدت پیام گذاشته اند و خواستار حضور دوباره ام شده اند نیز تشکر می کنم.
دغدغه های تکراری
نگاهی به سلسله مقالات « مدل انسان نو افغانستانی»
(قسمت اول)
محمد هدایت
دوست فرهیخته و نویسنده توانای کشور، آقای علی پیام، در یک کار جدید و متهورانه، دست به معرفی الگویی از انسان نو افغانی زده است. این کار که به طور مسلسل در نشریه الکترونیکی « افغان پرس» نشر می شود، از جهات بسیاری قابل تامل و در عین حال جذاب است.
من دوست دارم در یک لف ونشر مشوش، ابتدا جذابیت های این کار را متذکر شوم و آنگاه تاملات خود را خواهم آورد. گرچه سلسله مقالات آقای پیام هنوز ادامه دارد، بنا براین بسیاری از قضاوت های ما زودرس خواهد بود. سیاه نگاره های آتی تنها ناظر به شش قسمت از آن مجموعه خواهد بود که نگارنده مطالعه کرده است. همچنین لازم به یاد آوری است که « ان قلت » های ما همزمان با نشر دیگر قسمت های « مدل انسان نو افغانستانی» ، ادامه خواهد داشت.
یک:
سلسله مقالات « مدل انسان نو افغانستانی» یک کار نو وبسیار تازه است؛ تازگی آن نه تنها در محتوایش، بلکه در نحوره ارایه و روانی نوشتار است که البته ریشه در توانایی های نگارشی نویسنده دارد. آقای پیام دراین نوشته نشان داده است که فضا پردازی ایشان بسیار غنی و سرشار از ابداعات ادبی است. به همین خاطر به نظرمن این نوشته بیش از آنکه یک مقاله معمولی باشد، یک متن ادبی است. متنی که جانمایه های صوری آن بیشتر به متون رمان وداستان می ماند. انواع تشبیهات بدیع و ملموس که در سراسر نوشته موج می زند، بیانگر این مطلب است.
دومین حسن این مجموعه در این است که نویسنده، بدون تکلف، ما فی الضمیر خویش را با خواننده اش به اشتراک گذاشته است. خود سانسوری دردنیای امروز ودرمیان نویسندگان هموطن ما بسیار معمول است که آقای پیام بدون هیچ واهمه وهراسی از این مرز گذشته است. به همین خاطر این نوشته یک ریسک هم به شمار می رود، چون نویسنده از قالب های تنگ زمانه فراتر می رود و مکنونات قلبی ودرونی خویش را، آنگونه که خود می خواهد، بیرون می ریزد.
سومین حسنی که یوسف داشت ودانستم، این است که مخاطبش را به پوست اندازی دعوت می کند و با درکنار هم گذاشتن نمونه هایی از انسان سنتی افغانی و انسان کشف ناشده ای که در ذهن نویسنده است، این ضرورت را به خوبی بیان می کند و مخاطب خود را قانع می سازد که برای یک لحظه هم که شده ، حد اقل چند لایه از لایه های زمخت ذهنی – موروثی خویش را از تن خاطر خسته اش، بدر کند و با نگارنده همراه شود.
چهارمین وشاید مهم ترین برجستگی این مجموعه دراین باشد که بی تحکم سخن و تنها از منظر خود سخن می گوید. به این معنا که بدون آنکه از افعال «امری» استفاده کند، تنها از انسان متصور خود حرف می زند و هیچگاه نمی گوید که ما باید چنین وچنان کنیم.
یکی دیگر از برجستگی های آن نوشته در این است که نگارنده، بدون ارجاع دادن های مکرر وملال آوربه منابع وماخذ که بسیار معمول است، بجزدر مواردی اندک، پروزه خود را به پیش می برد و همین مساله بر شیرینی کار می افزاید.
وکلام آخر دراین قسمت آنکه، انسان بما هو انسان، دراین نوشته مد نظر است. به این معنا که نگارنده تلاش کرده است تا هم مدلی که ارایه می کند، یک انسان باشد، خالی از هر رنگ و بو و مخاطبش هم انسان باشد، بی هیچ تعلقی. این مساله نشان می دهد که نویسنده خود بر پیرایش ذهن و خاطر خود بسیار کوشیده است و بر بسیاری ازپیش فرض ها و پیش داشته های ذهن خود فایق آمده است.
دو:
با تمام آنچه گفته آمد، سلسله مقالات « مدل انسان نوافغانستانی»، مانند هرنوشته واثر دیگری، خالی از تامل نیست. مهم ترین نکاتی را که به ذهن مشوش من رسیده است ، دراین جا می آورم، امیدوارم که کمترین اثر بی ادبی من به مقام بلند دوست فرهیخته ام، «پیام» ، سهمی ، هرچند، اندک در مسیر دیالوگ وگفتگوباشد. مرادم از دیالوگ آن چیزی نیست که گاهی سیاست مداران ما از آن سخن می گویند؛ ترکیب خنده داری به نام « دیالوگ بین الافغانی». چون در دیالوگ بین الافغانی، هرکسی وقتی برسر میز گفتگو می نیشیند، یک دشنه، یک خنجر، یک هفت تیر، یک عصا وحتی شاید یک لنگه کفش در پشت، پنهان دارد وبه محض کمی غفلت از طرف مقابل، آن را با تمام مهارتش به کار می گیرد. پس مرادم از دیالوگ آن چیزی است که در برابر « مونولوگ» می نیشیند و دقیقا متضاد همین دیالوگ بین الافغانی است. مرادم از دیالوگ، دیالوگ میان دوتا انسان فرانسانی و کشف ناشده و مجردی مثل انسانی که آقای پیام تصور کرده است، هم نیست. چون دیالوگ انسان های مجرد، دست نیافتنی است و غیر ممکن.
در هرحال مواردی را که می توانم به عنوان موارد قابل تامل درنوشته دوست عزیزم، پیام، یاد آور شوم، موارد آتی است.

