تبليغاتX
فلسفه و سیاست - حدیث نفس در هوای آزاد

 

دغدغه های تکراری

نگاهی انتقادی به سلسله مقالات « مدل انسان نو افغانستانی»

قسمت دوم

محمد ایت

حدیث نفس در هوای آزاد

نخستین مساله ای که ما دراین سلسله مباحث با آن رو به روهستیم، فقدان حوزه دانشی مشخص است. به این معنا که وقتی خواننده با یک مجموعه نسبتا بلند از مطالب رو به رو هستیم، باید در ابتدا تکلیفش روشن باشد که سر چه کسی را می تراشد. در دنیای امروز، انسان خسته از هجوم انواع مطالب نوشتاری، شنیداری، دیداری  به دنبال تقاضاهای مشخص ومعینی در حوزه کاری خود می گردد و مطالبی را می خواند ه با مذاقش سازگار افتد.

من می توانم در این جا   انسان افغانستانی را که لامحاله مخاطب مجموعه طولانی « مدل انسان نو افغانستانی» است، به چهار  گروه تقسیم کنم. البته ادعای استقرای تام دراین تقسیم بندی ندارم، ولی اگر برفرض اقسامی دیگری نیز باشد، بسیار شاذ ونادر خواهد بود که حکم نبودن را دارد: 

الف-  یا کسی است  که اصلا با دنیای رسانه و اینترنت  سروکار ندارد و از بام تا شام دنبال یک لقمه نان است ویا شاید اصلا سواد کافی برای خواندن ندارد.

ب- یا کسی است که اندک سوادی دارد ولی و دسترسی به رسانه واینترنت هم دارد ولی دغدغه های این گروه هم نیز شبیه دغدغه های گروه اولی است؛ تنها یک لقمه نان. به همین خاطر در موسسات مختلف ویا نهادهای دولتی علاف یک لقمه نان است وبس.

ج- یاکسی است که دستش به دهنش می رسد و احیانا پستی ومقامی هم برای خودش دست و پا کرده ولی خود را اصلا به چنین مطالبی نیازمند احساس نمی کند و اصولا به مقوله ای به نام فرهنگ  بها نمی دهد، مثل وزیر فرهنگ ما جناب خرم که در بالاترین مسند فرهنگ کشور تکیه زده ولی گویا آمده است تا بقایای فرهنگ این کشور فلک زده را به یک باره تخریب کند.

د – ویا انسان افغانستانی کسی است که به دنبال معرفت  ودانایی است ولی او دیگر وقت کافی برایش باقی نمانده است که این همه صفحه اینترنتی را تورق کند و از میان آنها آنچه را که به آن احساس نیاز می کند، برگزیند.

به همین خاطر نویسنده امروزی ما باید اول تکلیف خودش را با خود روشن کند که در چه مقوله ای و از کدام دریچه ای سخن می گوید. آنگاه  به مخاطبش بیندیشد که چه فکر می کند و چه دلیلی می تواند داشته باشد که این همه مطلب تلنبار شده را باید مرور کند؟

مجموعه « مدل انسان نو افغانستانی» با چنین مشکلی رو به رو است؛  خواننده نمی داند که آن را باید با کدام معیاری سنجش کند؟ این مجموعه مسلما یک متن ادبی به مفهوم متعارف نیست. یعنی نه شعر است، نه داستان است، نه نمایشنامه است و نه چیزی با جانمایه های ادبی  که بتوان آن را با معیارهایی که در حوزه دانشی زبان وادبیات ،  معمول است ، سنجش کرد. نه یک متن تخصصی در حوزه علوم انسانی ، ازقبیل حقوق، سیاست، جامعه شناسی، روانشناسی، فلسفه و مانند آن است که بتوان آن را با سازو کارهای مطرح در حوزه علوم انسانی، مطالعه کرد. پس چیست؟ اینجا است که مخاطب می ماند که با سلسله گفتارهایی که ممکن است ساعت ها وقت اورآ بگیرد، چگونه برخورد کند و آن را با کدام بخش از دغدغه های موجود در ذهنش، منطبق سازد و آن را به مثابه یک مرهم بر روی کدامین درد از هزاران دردش بگذارد؟

من می توانم آن را تنها « حدیث نفس در هوای آزاد»  بنامم که  نویسنده خواسته است،  آنچه را که در ذهن وخاطرش خلجان می کرده است، تنها برای این که از دست شان رها شود، خود را در یک هوای آزاد فرض کرده و نشسته با خودش حدیث نفس کرده است. چنانکه نویسنده محترم در ابتدای این مجموعه می  نویسد: « این نوشته یک تحقیق علمی نیست. و متن ادبی هم نیست. شاید یک رقمهای مانیفیست من باشد. و شاید یک رقمهایی حدیث معرفت نیز باشد.»

دراینکه این نوشته مانیفیست آقای پیام است، شکی نیست، به این معنا که گفتارهایی است، درست شبیه آنچه که مارکس نوشته بود. مرادم از شباهت این است که مانفیست مارکس هم یک نوع آشکار کردن ما فی الضمیرش بود و مجموعه «مدل انسان نو افغانستانی» هم  ابراز و اظهار دغدغه های درونی نویسنده است. ولی اینکه از جنس معرفت باشد، حد اقل من نمی فهمم که مراد نویسنده از معرفت چیست؟ چون وقتی ما از مقولات معرفتی سخن به میان می آوریم، نا خود آگاه وارد گودال  فلسفه شده ایم.  مانیفیست مارکس یک بیانیه فلسفی بود که خاستگاه ها و مبناهای مشخص وتا حدودی برای شخص مارکش روشن بود. او در عصر مدرن زندگی می کرد و نفس می کشید و می خواست نظام سرمایه داری را به چالش بکشد و اگر انصاف به خرج دهیم، شاید هیچکسی به اندازه مارکس نتوانست به لحاظ نظری لیبرالیسم را با چالش مواجه کند. ولی آیا مراد آقای پیام از «معرفت» نیز همین است؛ یعنی می خواهد مقولات فلسفی را که ذهنش وخاطرش را آزار می دهد، دراین مجموعه مطرح کند؟ دراینجا من دو احتمال می دهم.

 یکی اینکه ایشان اصلا به چنین امری نظر ندارد و تنها تحت تاثیر قاعده فراگیر «هرچه باداباد» سخن رانده است، که دراین صورت بازهم برمی گردد به همان مفهوم حدیث نفس در هوای آزاد.

دوم اینکه ایشان واقعا خواسته است یکسری مقولات فلسفی را مطرح کند که در حوزه معرفت و معرفت شناسی کشف کرده است. اگر واقعا چنین باشد، بازهم سوالاتی مطرح خواهد شد، مثلا اینکه ایشان درکدام حوزه فلسفی سخن می گوید؟ آیا ایشان در حوزه فلسفه مدرن، پست مدرن ویا قدیم وسنتی، بحث می کند؟ اگر دغدغه های جهان مدرن را در سر دارد، پس چرا انسان نو افغانستانی را به مدل تفکر پوپری ارجاع می دهد؟ ( قسمت چهارم مجموعه «مدل انسان نو افغانستانی») اگر دل در گرو فلسفه پست مدرن دارد، پس چرا انسان نو نهفته در ذهنش را به مقولاتی چون جهان غیب ومفاهیم مطلق ارجاع می دهد؟  ( نگاه کنید به قسمت هفتم مجموعه مدل انسان نو افغانستانی) مگر نه اینست که در معرفت شناسی پست مدرنیستی تنها آنچه که مطرح است، نسبیت است و مفاهیم مطلق در آن جایگاهی ندارد؟  واگر به باورها و سنت فلسفی کلاسیک خویش وابسته است، پس چطور تشکیک را تقدیس می کند؟ ( قسمت اول مجموعه مدل انسان نو افغانستانی)

والبته یک احتمال سومی هم می توان فرض کرد و آن اینکه ایشان می خواهد فلسفه ای بسازد که ملغمه ای از همه سنت های فلسفی مدرن، پست مدرن و کلاسیک باشد. دراین صورت این پرسش مطرح می شود که این شلغم شوربا، چه رنگی خواهدداشت؟ آیا نویسنده برای چنین موجودی که شاید بتوان آن را به گفته یکی از نویسندگان « پست پست پست مدرن» خواند، فکری کرده و چارچوبهای لازم را آماده کرده است؟

چنین است که من می گویم مجموعه « مدل انسان نو افغانستانی» فقط حدیث نفسی است در هوای آزاد.

این نوشته ادامه دارد....

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10ساعت 23:30 توسط محمد هدایت | |