تبليغاتX
فلسفه و سیاست - چراغ سهیل همیشه روشن است

چراغ سهیل همیشه روشن است

برایم عادت شده است که  صبح  ها، از پنجره جادویی یاهومسنجر سرک می کشم،  امروزه یاهو، "مسنجر"  آدم هااست، یعنی پیامبر انسان امروزی. امروز23/11/ 1387 و ساعت هفت صبح به وقت ایران و هشت صبح به وقت افغانستان است، یاهومسنجر را بازمی کنم، دوستانی  چراغ های شان روشن و خیلی ها هم خاموش اند. مظفری ، دوست بسیار دوست داشتنی ام که کارمند وزارت عدلیه است و زمانی  در مجله عدالت روزهای پر خاطره ای را باهم  گذرانده ایم، چراغش خاموش  است، ولی  مثل همیشه پیامی از او  دریافت می کنم که در آن  از سلامتی خود و دیگر دوستان خبر داده است ودر مورد حرفهایی که دو روز پیش باهم زده ایم، چیزهایی نوشته است.   دوازده ساعت بعد یعنی، ساعت هفت بعد از ظهر یکی از دوستان زنگ می زند و از حمله انتحار در وزارت عدلیه خبر می دهد، لحظه ای شوکه می شوم و در یک لحظه چهره تمام کسانی که من در این وزارت می شناسم، به شمول شخص وزیر، نا خود آگاه  از پیش چشمانم می گذرند. بعد از لحظاتی گوشی را بر می دارم به هرطرف زنگ می زنم ولی موفق به گرفتن شماره ای در داخل افغانستان نمی شوم، چون خطوط خیلی خراب اند. به یکی از دوستان دیگر که در ایران است، زنگ می زنم، او بسیار خون سرد وساده می گوید لحظاتی پیش با یکی از دوستان در وزارت تماس داشته و ضمن اینکه جریان را بازگو می کند، می گوید چند نفر شهید شده اند که یکی از آنها محمد امین مظفری است.  دیگر چیزی نمی فهمم، دوباره سری به یاهومسنجر می زنم ، چراغ همه دوستان در وزارت خاموش است،  برای آنها، پیام می گذارم  ودر خواست می کنم  که از سلامتی خود خبر دهند. صبح فردایش بازهم کسی نیست وهیچ کسی جواب نداده است. دراین گونه موارد که اولین جواب را از مظفری دریافت می کردم، دیگر خبری از او نیست.  از آن روز هر لحظه به یاهو مسنجر سر می زنم ولی امروزبعد از سه روز از گذشت آن حادثه  تنها از یکی از دوستان دیگر، پیامی دریافت می کنم که گفته است: همه دوستان صحت دارند به استثنای مظفری.

..... و دیگر می پذیرم  که چراغ سهیل ( واینک شهید مظفری) از نگاه این پیامبر دروغین یاهو، برای همیشه خاموش خواهد بود، ولی در قلب من و همه کسانی که اورا می شناختند و برای خانواده و اطفال کوچکش همیشه روشن خواهد بود و به همین خاطر حالا بیش از گذشته برایش پیام می گذارم و  هر بار که آنلاین می شوم، احساس می کنم که اوهمیشه در یاهو حضور دارد و با او گفتگو می کنم .  این خود برای من گونه ای از حدیث نفس است و فرار از این همه واقعیت تلخ و در عین حال تهوع آور. 

یادش بخیر، مظفری همیشه خنده برلب داشت و در برابر مسایل و وقایع خیلی حساس بود. دوست داشتنی بود و صادق. ...

من اکنون نمی دانم که طفل خرد سال او در این سرمای کابل بی او بودن  را چگونه تحمل می کند و تا چه وقت از شب را منتظر او بیدار می ماند و در ذهن  کودکانه خود چه دلیلی برای نیامدن مظفری ساخته است  ولی مطمین هستم که او  هنوز هم مرگ مظفری را باور نکرده است، همانگونه که من باور نکرده ام.

 من نمی دانم که کودک خرد سال مظفری و ده ها مظفری دیگر، یک آینده مبهم و تلخ را چگونه خواهند پیمود ولی مطمین هستم که دراین کشور خراب شده دیگر کسی حال شان را نخواهد پرسید.

من نمی دانم که سرنوشت برسر او  و ما چه خواهد آورد ولی مطین هستم که دیگر دستی او را نوازش نخواهد کرد.

اینجا خراب آباد است، خراب آبادی که همگی عقل خود را از دست داده اند و همگی از مرز جنون گذشته و دیگر نمی توان نامی بر آنها نهاد. گفته شده است که آدم کشان در آخرین پیام های خود از رهبران خو در پاکستان خواسته اند که برای شان دعا کنند!

حال من نمی دانم که خداوند دعای آنها را مستجاب می کند یا رحمی به فرزند خردسال  مظفری خواهد کرد؟ واقعا نمی دانم ؟!

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/11/27ساعت 22:18 توسط محمد هدایت | |