اشاره: چندی پیش غوغایی درمرکز ولایت دایکندی برپا شد و طی آن قاضی محکمه شهری آن ولایت در یک یورش مردمی به شدت مضروب گردید. این عمل به وسیله مردم و کسانی که از کرده های این قاضی به خشم آمده بودند، صورت گرفت و گفته می شد که او به جرم رشوه ستانی و عمل زنا، به چنین کیفری گرفتار آمده است. این زمانی بود که نشریه صبح دایکندی نیز در تب و تاب بود که بعد از یک وقفه نسبتا طولانی دوباره اهالی دایکندی را مشعوف چهره کم پیدای خود کند. دوستان خواسته بودند که چیزی در این نشریه بنویسم. عالم و آدم را باهم بافتم چیزی دستگیرم نشد که به درد مردم آن سامان بخورد. چون من اینک هزاران فرسنگ دورتر از دایکندی هستم و از وقایع اتفاقیه آن دیار کاملا بی خبر. با خود گفتم چه سوژه ای بهتر از این کیفری قاضی که این بار برای اولین بار در تاریخ افغانستان، یک قاضی به دست مردمان خشمگین کیفر می شود. به هرحال تفالی به هر آیه وروایتی زدم تا به داستان زیبای مولانا با عنوان "مفتون شدن قاضی از زن جوحی" برخوردم که عین آن را آورده ام. آن را با یک بهانه گفتاری برای داکتر رجا، سردبیرصبح دایکندی و نیز دوستم علی پیام، مدیرمسول آن جریده فخیمه، ارسال کردم، ولی از دکتر رجا بسیار زود جواب شنیدم که گفت: مثلی که قصد سرمرا داری! الان نمی دانم که این مطلب در آن نشریه آمده است یانه؟ ولی خوب است که مهمانان گرانقدر این خانه نیز آن را بخوانند و شاید هم نظری...
لازم به یاد آوری است که شما برای اینکه این متن کامل شود، حتما عکس های مرتبط را نیز در سایت رادیو دایکندی، ببنید، اینجا...
طوطیان شیرین گفتار و راویان اخبار آورده اند و به تصویر کشیده اند که قاضی شهرما، قاضی شیرزاد، که از نسل شیران است و غازیان، در بازار نیلی، مرکز ولایت تازه تاسیس دایکندی، از سوی مردمان خشمگین سخت مورد لت وکوب قرار گرفته است. این واقعه به روز شانزدهم ماه حمل از سنه هزارو سیصدو هشتادوهشت شمسی ودر ساعت یک بعد از ظهر انجام یافته و نامبرده در دم بر تمام کرده ها و ناکرده های خویش در ملاء عام اعترف کرده است، چنانکه گفته اند و می گویند و خواهند گفت، مهم ترین جرم قاضی شیرزاد همخوابگی با زنی از زنان نیکوصورت و صد البته بد سیرت و بد سرشت شهر بوده است. بدیهی آنکه رشوت ستانی جرم دیگر متهم بوده است که در کشوری مثل افغانستان و شهری مثل نیلی حاجت به گفتن و استدلال ندارد. دوستان عکسی از این حادثه برایم ارسال کردند که در این عکس قاضی شیرزاد درست همانند اسیران پاکستانی طالبان در هیات بسیار زننده و سروصورتی پر از خون دیده می شود. اما برای من پرسشی پیش آمد که چطور قاضی شهرما با این بخت برگشتگی مواجه شد؟ آیا دیگر صاحبان مناصب عالیه و اربابان قدرت ومکنت، مخصوصا اهالی موسسات خارجی و داخلی، همه و همه، چنان پاک اند و صاف که گردی بردامن شان نمی نیشیند؟ من که چنین نمی اندیشم، چون خودم سه سال پیش وقتی دراین شهر ساکن بودم، با همین چشمان گناه کارخود، چیزهایی دراین شهر دیدم که هرکدام می توانست عاقبتی مانند سرنوشت قاضی بیچاره شهر، داشته باشد ولی هنوز کسی با چنین فضاحتی رو به رو نشده است.
به هرحال هرتفسیری از این واقعه نادر داشته باشیم، نمی توانیم آن ضرب المثل قدیمی را از یاد ببریم که: "هرچه بگندد، نمکش می زنند، وای از آن روز که بگندد نمک." واقعیت این است که دستگاه های اداری در افغانستان به شدت فاسد اند و به همین خاطر اختصاص به یک فرد و چند فرد ندارد، وقتی چنین است دیگر مردم شکایت به کی برند؟ از آن جا که نگارنده هیچ اطلاعی از مسایل پشت پرده این ماجرا ندارد، تنها حکایت جالبی از مثنوی مولانای بلخ را با عنوان "زن جوحی و قاضی" به مخاطب پیش کش می کند، باشد که همه مفتیان و قاضیان و محتسبان و هم چنین مردمان آن شهر و دیار از واقعه پیش آمده و نیز از این حکایت شنیدنی مولانا، پند گیرند.
مفتون شدن قاضی از زن جوحی:
جوحی هر سالی ز درویشی به فن
رو بزن کردی کای دلخواه زن
چون سلاحت هست رو صیدی بگیر
تا بدوشانیم از صید تو شیر
قوس ابرو تیر غمزه دام کید
بهر چه دادت خدا از بهر صید
رو پی مرغی شگرفی دام نه
دانه بنما لیک در خوردش مده
کام بنما و کن او را تلخ کام
کی خورد دانه چو شد در حبس دام
شد زن او نزد قاضی در گله
که مرا افغان ز شوی ده دله
قصه کوته کن که قاضی شد شکار
از مقال و از جمال آن نگار
گفت اندر محکمهست این غلغله
من نتوانم فهم کردن این گله
گر به خلوت آیی ای سرو سهی
از ستمکاری شو شرحم دهی
گفت خانهی تو ز هر نیک و بدی
باشد از بهر گله آمد شدی
خانهی سر جمله پر سودا بود
صدر پر وسواس و پر غوغا بود
باقی اعضا ز فکر آسودهاند
وآن صدور از صادران فرسودهاند
در خزان و باد خوف حق گریز
آن شقایقهای پارین را بریز
این شقایق منع نو اشکوفههاست
که درخت دل برای آن نماست
خویش را در خواب کن زین افتکار
سر ز زیر خواب در یقظت بر آر
همچو آن اصحاب کهف ای خواجه زود
رو به ایقاظا که تحسبهم رقود
گفت قاضی ای صنم معمول چیست
گفت خانهی این کنیزک بس تهیست
خصم در ده رفت و حارس نیز نیست
بهر خلوت سخت نیکو مسکنیست
امشب ار امکان بود آنجا بیا
کار شب بی سمعه است و بیریا
جمله جاسوسان ز خمر خواب مست
زنگی شب جمله را گردن زدست
خواند بر قاضی فسونهای عجب
آن شکرلب وانگهانی از چه لب
چند با آدم بلیس افسانه کرد
چون حوا گفتش بخور آنگاه خورد
اولین خون در جهان ظلم و داد
از کف قابیل بهر زن فتاد
نوح چون بر تابه بریان ساختی
واهله بر تابه سنگ انداختی
مکر زن بر کار او چیره شدی
آب صاف وعظ او تیره شدی
قوم را پیغام کردی از نهان
که نگه دارید دین زین گمرهان
مثنوی/ دفتر ششم

