زبان یکی از پیچیده ترین مقولات بشری است. هنوز کسی به صورت دقیق تعریفی از ماهیت، منشا و کارکرد های آن ارایه نداده است. زمانی که ارسطو انسان را به "حیوان ناطق" تعریف کرد، در واقع نخستین مواجهه فلسفی با یکی از نا اندیشیدنی های انسانی، یعنی زبان بود. حتی زمانی که فیلسوفان عصر مدرن انسان را با تعاریفی چون "حیوان مساله حل کن"، "حیوان زحمتکش"، "حیوان محاسبه گر"، "حیوان سودگرا"، "حیوان تولیدگر" و "حیوان خیال باف" معرفی کردند، بازهم فصل های  این تعاریف به یک ویژگی اشاره داشت و آن "زبان" بود. حتی زمانی که برخی دیگر از فیلسوفان انسان را "حیوان پلید" یا "حیوان فرشته خو" نامیدند، بازپای زبان در میان بود.  چون این زبان است که به انسان قدرت اندیشیدن و ارتباط  منطقی با جهان ماحولش را می دهد و موجبات تمایز با دیگر انواع حیوانات را فراهم می کند. به همین خاطر برخی از فیلسوفان این پرسش را مطرح کرده اند که اگر، احیانا، انسان از قدرت سحر آمیز "زبان" برخوردار نمی بود، آیا باز هم ما شاهد خلق این همه عظمت و شاهد خلق این همه تمدن های تاریخی بودیم؟ ظاهرا این پرسش، پاسخ منفی را درخود مستتر دارد. معنای سخن هایدگر که می گفت: زبان تمام جهان انسانی را تشکیل می دهد و انسان اساسا نمی تواند مستقل از زبان تصور شود، به این معنا است که اگر زبان را از انسان بگیریم، دیگر مفهومی به عنوان انسانیت وجود نخواهد داشت. به عبارت دیگر برای تعریف انسان هر محمولی را به مثابه "فصل" بار کنیم، جنس آن هم چنان ثابت است که عبارت است از واژه "حیوان". همان چیزی که اشتراک انسان را با دیگر انواع حیوانات به نمایش می گذارد.  

اما این واقعیت را نیز نباید از نظر دور داشت که زبان بازتاب شخصیت انضمامی انسان است. به این معنا که وقتی گزاره ها، در هیات واژگان و جملات، از رهگذر زبان عبور می کنند، نماینده واقعیت های جهان خارج اند و هریک تصویری از یک هستی است. "نظریه تصویری معنا" ی "ویتگنشتاین" درست به همین معنا دلالت دارد. یا حتی "میشل فوکو" وقتی زبان، متن، کلام و گفتمان را برایند عواملی چون جهان بینی، تاریخ، روابط قدرت، زمینه های فرهنگی و اجتماعی و ... می داند، درست به رابطه مستقیم مفاهیم و واژگان به ظاهر انتزاعی با موجودیت های انضمامی، اشاره می کند.

امروزه زبان در دنیای سیاست، به ویژه زمانی که مبارزات انتخاباتی به اوج می رسد، به کمک سیاست مداران و احزاب سیای می آید. زبان در کشورهایی با حکومت های دموکراتیک  و سیستم های باز سیاسی، همان نقشی را دارد که فوکو و ویتگنشتاین می گفتند. هرحزب و هر کتله سیاسی پس زمینه های ذهنی و فکری خود را بازتاب می دهند و به جلب آرای شهروندان می پردازند. همین قصه متاسفانه در کشورهای جهان سوم، به ویژه کشورهایی مثل افغانستان، نیز صادق است. به همین خاطر وقتی عمق واژگان استفاده شده در تبلیغات و شعار های انتخاباتی را در می یابیم، تا حدی زیادی طنزآلود و خنده دار است. دعوا برسر نوع نظام سیاسی(پارلمانی یا ریاستی)، برقراری امنیت سرتاسری، رفع بیکاری، اخراج نیروهای بین المللی، مذاکره با طالبان و ایجاد صلح در پرتو دیالوگ بین الافغانی، و ده ها شعار رنگارنگ و حتی نحوه شعار نویسی و شعار گزینی نیز، طنز آمیز است. یکی میگفت: برخی از نامزدان برای اینکه حواشی تصاویر شان خالی نماند از هر رهگذری کمک می گیرد تا یک شعار شیک انتخاب کند. یکی از نامزدان می گوید: تمام مشکلات ما از همین سیستم ریاستی است. پس بیایید تا سه سال نظام ما پارلمانی باشد، بعد از سه سال آزمون، اگر احیانا این سیستم هم جواب نداد، آن را عوض می کنیم و در باره آن تصمیم گیری می کنیم. حتی بر سر نوع نظام بازار آزاد و نیمه آزاد و دولت رفاه و... که مدل هایی برای سیستم های سرمایه داری و کشورهای صنعتی هستند، بحث و  مشاجره وجود دارد. اینها معقول ترین شعارهایی هستند که ما یافتیم. بگذریم از اینکه برخی از شعار های انتخاباتی نه تنها طنز آمیز که خود طنز تمام عیار است و تنها می توان آن ها را در مجلات طنزو فکاهی یافت. 

در چنین شور بازاری است که به گفته "فریدریش هایک" حتی مفاهیمی چون عدالت اجتماعی "علامت نوعی مردم فریبی، یا ژورنالیسم مبتذل است که انسان های آبرو مند از به کار بردن آن شرم دارند." چون اساسا زمینه های واقعی عدالت اجتماعی، امنیت کامل، سیستم بازار آزاد، دولت رفاه و ... وجود ندارد.

حال پرسش این است که چرا چنین است؟ آیا نامزدان ریاست جمهوری همگی دچار مالیخولیایی اند؟

چند سال پیش وقتی احمد رشید کتابی را در مورد طالبان نوشت، مطالبی را در باره رهبران طالبان منعکس کرده بود که می توانست پاسخ چنین پرسشی باشد. او با شرح حال رهبران طالبان که اکثر آن ها دچار نقص عضو بودند، می خواست چنین واقعیتی را به سرنوشت سیاسی مردم افغانستان پیوند بزند. چنین تقارن و کنایتی ممکن است به غیرت افغانیگی برخی از هموطنان ما بر بخورد و نوعی احساس خشم به آنان دست دهد. اما واقعیت این است که چنین چیزی با زندگی محنت بار و شور بختی های مردم ما سازگاری کامل دارد. چشمان نابینای ملاعمر، پاهای مصنوعی ملا محمد حسن، و ... آن زمان بیان گر بیماری های سیاسی و اجتماعی ملتی بود که از ناراستی های بسیار رنج می برد.

اکنون شعار های نا متجانس با واقعیت های زندگی مردم افغانستان، از سوی نامزدان ریاست جمهوری، بازهم ادامه همان کژتابی هایی است که ریشه در واقعیت های تلخ زندگی و وضع اجتماعی ما دارد. اینجا هم واژگان نماینده واقعیت های بیرونی هستند و تصویری از آن ها، چنانکه ویتگنشتاین می گفت. اینجا هم کلام، متن، گفتمان و زبان، برگرفته از جهان بینی، تاریخ و سیاست است، چنانکه فوکو می گفت. ولی اینجا واقعیت ها باژگونه اند که واژگان طنز آلودند. اینجا تاریخ، جهان بینی و سیاست، در ذات خود خنده دار هستند که زبان، کلام و گفتمان، به کار خندیدن می آیند.

اکنون واژگان طنز آلود و تصاویر کمیک در هیات شعارهای انتخاباتی به میدان آمده اند، ولی تنها انسان ها را به خنده وا نمی دارند، بلکه تنها سرمایه انسان افغانستانی را به یغمام می برند. تنها سرمایه انسان امروز افغانستانی، یک برگ "رای" است و دیگر هیچ. اما آیا از پس این واژگان رهزن، چیزی عاید شهروند افغانستانی خواهد شد؟