کوچی گری و چالش آفرینی های چند ضلعی

حضور ملوکانه کوچی ها وقبایل همپیوند آنها  در صحنه های سیاسی  و اجتماعی افغانستان حدود سه قرن است که تاریخ افغانستان را با رکود و عقب ماندگی مواجه کرده است. به عبارتی تفکر قبیله گرایی و  زندگی های مبتنی بر قبیله گرایی و زندگی ایلی و عشایری مترادف با عقب ماندگی و انحطاط تاریخی است به همین خاطر این مساله تنها مربوط به کوچی های افغانستان نیست، بلکه زندگی عشایری و مبتنی بر قوانین ایلی و قبیله ای مشکلی بر سر راه حیات اجتماعی تمام مردم افغانستان و بسیاری از کشورهای مسلمان است. اینک اما در این مقاله تنها می خواهیم به چند ضلع از اضلاح متکثر چالش هایی یاد کنیم که در سایه حضور کوچی ها در زندگی سیاسی و اجتماعی افغانستان به وجود آمده است وهمچنان استمرار دارد. وقتی ما دراین بخش از تفکر قبیله گرایی سخن به میان می آوریم، همان خطی فکری است که ممکن است از هریک از نهاد های به ظاهر دموکراتیکی مثل پارلمان ویا وزارت دفاع و یا دیگر نهادهای دولتی، بر می خیزد و سرانجام در میان قبایلی ختم می شود که از پنجاب و پیشاور تا کوههای مرتفع هزاره جات پراکنده اند و همه این سرزمین هارا مایملک خویش می دانند و مقامات کابل از نظر آنها چیزی جز رجاله های گماشته ایشان نیستند.

1-     چالش  در حوزه سیاست

نخستین چالشی که تفکر قبیله گرایی در  افغانستان به وجود آورده است، در حوزه سیاست  افغانستان است. به این معنا که مفاهیمی چون «هویت ملی»، «وحدت ملی»، «مشارکت ملی» و... که پیوند مستقیم با سیاست دارد، به یمن حضور تفکر قبیله ای وعشایری در تمام بدنه قدرت و تصمیم گیری های سیاسی کشور، در طول تاریخ ، مخدوش بوده است. به همین خاطر است که کسی چون «اولیورروا» مقوله ملت را به مثابه یک مفهوم مدرن و فلسفی، در افغانستان، دست نیافتنی و به پیروی از «الفینستون» می گوید: « این مردم( مرد افغانستان) برای کشور خود نامی ندارند.» این بی نامی به این معنا نیست که کشوری به نام افغانستان در جغرافیای سیاسی جهان وجود ندارد، بلکه به این معنا است که ملت یکدست و یکسانی در این سرزمین وجود ندارد. حتی این مساله به این معنا نیز نیست که مردمان ساکن در این سرزمین تعلق خاطری عمیق به آن ندارد، چه این که همه اقوام و ملیت های افغانستان به طور مساوی به این سرزمین عشق می ورزند و در مقاطع گوناگون در راه حفظ و تمامیت ارضی افغانستان از آن دفاع کرده است ولی سخن در این سخن این است که این نام نتوانسته است حس همبستگی و هویت واحدی را در میان مردم این کشور تسری بخشد. مهم ترین و بارز ترین دلیل این امر هجوم هرساله کوچی ها به مناطق و سرزمین هزاره ها است. این هجوم ها و حمله گاهی چنان غارتگرانه و بی رحمانه است که حتی در تاریخ جهان گشایی ها و فتوحات جهان گشایان تاریخ کمتر نظیری می بابند. تفکر قبیله گرایی و عشایری چندان با روح و روان و ذهنیت جمعی ما گره خورده است که در یک تبانی تبهکارانه طی چندین دور معرفی وزاری کابینه به پارلمان کشور، وزرای مربوط به قواه هزاره رای اعتماد نمی گیرد. به باور ما این مساله خود نمادی از چالش سیاسی است که تفکر قبیله ای و کوچی گری در افغانستان به ارمغان  آورده است.

 

 

 

2-     چالش در حوزه حقوق

در حوزه حقوق هم شاید منازعات تاریخی میان هزاره ها و کوچی ها و نیز یک فقره از قانون اساسی و به پیروی از آن قانون انتخابات کشور، کافی باشد که عمق چالشهای حقوقی حضور کوچی هارا نشان دهد.

نقطه عزیمت چالش حقوقی  میان هزاره ها و کوچی ها به فرمانهان هایی بر می گردد که از سوی عبد الرحمان خان و یا گماشتگان وی برای تقسیم اراضی هزاره ها میان کوچی های شرکت کننده در سرکوب آنها، صادرشده است. خود ماهیت همین فرمان ها نه تنها از بعد حقوقی بلکه از ابعاد گوناگون قابل بحث و بررسی است که چطور و با چه معیارها ملاک هایی می تواند باعث محرومیت هزاره ها اززمین های اجدادی شان و مالکیت کوچی های خانه به دوش شود؟ حتی وقتی امروز نماینده کوچی ها در پارلمان کشور، نعیم خان کوچی، در هر جار  حضور می یابد، با خود توبره (کیسه) ای  مملو از کوپی های آن فرمانهای ظالمانه را حمل می کند تا به زعم خود نشان دهد که او و هم تبارهایش مالک مرغوب ترین زمین های هزاره جات هستند. چنین حرکتی از سوی یک نمایند پارلمان  برای یک پژوهشگر تاریخ، سیاست، حقوق، حتی فرهنگ و  روانشناسی، معناهای بسیارجالبی  می تواند داشته باشد. بدیهی ترین معنای این حرکت می تواند این باشد که وقتی یک نماینده پارلمان در چنین شرایطی به زندگی بدوی و کوچ نشینی چنین افتخار و مباهات می کند، ظاهرا توقع توسعه یافتگی  از چنین کشوری بسیار بی جا و خنده دار است. حرکت نعیم خان کوچی به عنوان یک نمونه، تنها یک حرکت نمادین فرهنگی و افتخار به گذشته تاریخی نیست، بلکه نمود یک شیوه ای از تفکر و اندیشه است. تفکری که با مباهات به قتل عام تاریخی هزاره ها، به همه دست آورد های بشری از قبیل دموکراسی وحقوق بشر و ... می خندد.

در مورد مصوبه های حمایت گرانه از کوچی ها در قانون اساسی و قانون انتخابات شاید واقعا جای پرسش باشد که چطور اکثریت نمایندگان مجلس ملی با حمایت از اقلیتی مثل کوچی ها بر آشفته می شوند و با آن مخالفت می کنند تا جایی که مجلس صحنه جبهه گیری های قومی می شود؟ این مساله به تنگ نظری های اقوام محروم کشور، بر نمی گردد، بلکه ریشه در تاریخ و استمرار ستم ملی در کشورما دارد.

3-     چالش در حوزه زبان و ادبیات

حوزه زبان و ادبیات در کشور ما نمادی از شوربختی های تاریخی برای یک طرف و نیز نمادی از بختیاری طرف دیگر است.  سرزمینی که افتخار آمیز ترین شاهکارهای ادب فارسی را دردامن خود پرورانده است، اینک به کار بردن آن دراین سرزمین جرم محسوب می شود. جنجال های اخیر بر سر استفاده از چند واژه فارسی مثل «دانشگاه» و «دانشکده»  و برکناری چند کارمند دانشگاه را به همین جرم،  نمی توان رخدادی بی اهمیت شمرد. زیرا ریشه های عمیق تاریخی دارد. گذشته از ریشه های تاریخی آن، نشانگر تشتت و از هم گسیختگی ملی است.

مساله زبان نه تنها به عنوان یک چالش اساسی در فرایند هویت یابی و هویت سازی بلکه یکی از قدرتمند ترین ابزارهای تفرقه در کشور به شما می رود. همانگونه که گفتیم که نقطه عزیمت چالش های حقوقی میان کوچی ها و هزاره ها با فرمان های عبد الرحمان شروع شد، چالش های زبانی  را نیز برای نخستین بار او بنیاد گذاری کرد. چون برای اولین بار «قاموس لغات پشتون به فارسی» را وی تالیف و تدوین کرد.[1] اما به گفته محمود طرزی در زمان حبیب الله خان بسیاری از کلمات  زبان پشتو وارد تعلیمات نظامی و امورات نظامی گردید. زیرا به گفته طرزی:«صلابت و مهابت این زبان (پشتو) برای این مساله (امورات نظامی) خیلی موزون  و مناسب افتاده و یک شان و شوکت جسورانه به قواعد عسکری بخشیده است.» [2]  باز به گفته محمود طرزی: «ذاتا مردمان افغان چون عموما به کار عسکری و فتوحات بلاد و امصار و حرب و ضرب گرفتار بودند، به کارهایی میرزایی و تحریرات  امورات حکومتی وقت و فرصت نداشتند...» [3] و حتی چنین کارهایی را تحقیر می کردند و بدین ترتیب زبان پشتو به کلی از چنین اموری محروم می ماند. برای جبران چنین محرومیتی یک برنامه ریزی علمی برای ترویج زبان پشتو شروع می شود و با آمدن محمد ظاهر این پروژه به اتمام می رسد.

هرچه بود این کشمکش تاریخی در مورد زبان وارد دنیای امروز ما شده است و اگر دیروز زبان فارسی کسی نداشت که به حمایت از آن بر خیزد، اما امروز این مساله یک نسل خفته را بیدار کرده است و رو در روی زبان پشتو قرار داده است.

4-     چالش در حوزه تاریخ

سیل کوچ عشایری که  در آغاز فصل بهار از دامنه کوههای سلیمان شروع می شود از مرز پاکستان عبور می کند و به مرتفع ترین کوههای هزاره جات و افغانستان هجوم می آورد، نه تنها برهم زننده زندگی عادی روستاییان و یکجانشینان و یاد آور تاریخ نکبت بار هزاره ها در زمان عبد الرحمان و به تاراج رفتن دارایی و هستی آنها است، بلکه یاد آور یک منازعه تاریخی میان پشتونها و دیگر اقوام ساکن در افغانستان نیز هست.

منازعه و مغازله بر سر سکونت اصلی این سرزمین و اصالت های تاریخی هریک از اقوام، هر سال با حضور کوچی ها در مراتع هزاره جات که دیگر چیزی از آن باقی نمانده است، شروع می شود و دراین چند سال اخیر شکل یک منازعه و چالش در سطح ملی را به خود گرفته است.

در این قسمت ما زیاد نمی پیچیم چون ازمجال این مقال کوتاه خارج است. تنها می خواهیم به این نکته تاکید کنیم که وجود و حضور کوچی ها درافغانستان چالشهای بسیاری را بر می انگیزد که متاسفانه ریشه های تاریخی دارد. به این معنا که کوچی ها که به یکی از گروه های قومی کشور که درحدود سه قرن دراین سرزمین حکمرانی کرده است، تعلق دارد و این تعلق تنها یک تعلق ساده و تک عاملی نبوده و نیست. بلکه ریشه در فاکتورهای مهمی چون نژاد، زبان، مذهب، تاریخ ، فرهنگ و سرنوشت مشترک دارد. به همین خاطر شاید بتوان شکافهای عمیق اجتماعی و سیاسی دیگری نیز یافت که ذکر آنها جز ناامیدی و یاس چیزی دیگری به بار نمی آورد.

سخن پایانی

چنانکه گفته آمد، دغدغه اصلی ما در این نوشتار این بود که بتوانیم پاره ای از مفاهیم مرتبط با کوچی ها را مطرح کنیم و اینکه  اصولا وقتی ما در افغانستان از کوچی، کوچیگری، کوچ نشینی و مفاهیم مرتبط مثل قومیت، قوم، قبیله و ... سخن می گوییم، چه معنا می تواند داشته باشد؟ برای اینکه درمورد کوچی ها و مفاهیم هم پیوند آن، یکنوع پراکندگی و ابهام احساس می شود که زدودن این ابهام ها و تیرگی ها  به لحاظ مفهومی می تواند کمک زیادی در تنقیح مناطات و ملاکات تحلیل های بعدی بکند. البته به موازات چنین هدفی به دنبال تبیین  این مساله نیز بودیم که چرا سه قرن است که مقوله ای به نام تکامل تاریخی در این سرزمین خشکیده و از سیر متعارف خود باز ایستاده است؟ آیا مقوله ای به نام تکامل و تطور تاریخی دروغ بوده است یا تکامل تاریخی در این خراب آباد به گروگان گرفته شده است؟ و در نهایت هدف اصلی ما این است که تحلیلی از فرایند سیاسی شدن کوچی ها در سرزمین و تاریخی به نام افغانستان ارایه کنیم، طبیعی است که این تحلیل به طور تضمنی در بر دارنده این مساله نیز خواهد بود که فرایند سیاسی شدن کوچی ها در افغانستان، چه ارمغان هایی داشته است؟

برای وصول به چنین  هدفی و برای اینکه یک چارچوب نظری د ر مورد مطالعه کوچی ها و تفکر قبیله گرایی و یا همان ناسیونالیزم قومی در افغانستان،  ارایه کرده باشیم، از مفهوم «عصبیت» در اندیشه ابن خلدون، مدد  گرفتیم.

وقتی ما در چنین موردی چارچوب نظری ارایه می کنیم، ابتدایی ترین  مفهومش این است که پدیده ای به نام کوچیگری در افغانستان را یک مقوله تحلیلی می دانیم مانند همه مقولات دیگر. به این معنا که کوچیگری تنها  دال بر یک پدیده عینی و واقعی نیست که ازآغاز فصل بهار از پاکستان شروع می شود و در فصل خزان خاتمه می یابد. بلکه کوچیگری در مقیاس وسیعتر همان قبیله گرایی و ناسیونالیزم قومی است که خود گرچه در هیات عده ای کوچ رو خانه به دوش نمود می یابد ولی در حقیقت شیوه ای از تفکر و اندیشه و نوعی از زندگی است که از زمان های بسیار دور به ارث مانده است.  اینکه چرا قبایل کوچی از دامنه های کوه سلیمان به حرکت در آمده و تا قله های هندو کش را فتح کرد، تنها در چارچوب مفهوم عصبیت در اندیشه ابن خلدون، قابل پیگیری و بررسی است. تشکیل نخستین کنقدراسیون قبایل در سال 1747 میلادی در قندهار و آغاز برساختن یک دولت جدید بر خرابه های به جا مانده از اقوام مهاجم، نخستین نشانه از نشانه های تطور تاریخی ابن خلدون را نوید می داد ولی متاسفانه این امید تا به امروز عقیم مانده است. چرا؟

جواب ابن خلدون در وهله نخست  بسیار ساده و ابتدایی است؛ او معتقد است که در چنین مواردی می توان از اتفاق و صدفه سخن گفت. به این معنا که وقتی تغییر و تحول در سرنوشت ملت ها به وجود می آید و اقوامی بدوی که دارای قوه عصبیت بسیار قوی هستند، جای ایشان را می گیرد، ضرورتا باید تمدن و پیشرفت حاصل شود، چون لازمه تطورگرایی تاریخی همین است ولی  به گفته شارحان اندیشه ابن خلدون، این ضرورت به معنای جبریت تاریخی نیست، لذا گاهی تطورگرایی که با عصبیت شروع می شود، متوقف می شود که به گفته ابن خلدون این تنها می تواند یک اتفاق باشد. شاید ابن خلدون در زمانه خودش از چیزی غیر از یک اتفاق بالاتر نمی توانست سخن بگوید، چون عقل بشر در زمانه او نمی توانست چیزی غیر از یک جواب ساده و ابتدایی مثل اتفاق و صدفه را فهم و درک کند. چیزی که امروزه در فلسفه های پست مدرنیستی می توان آن را یک «رخداد» نامید.
 البته ابن خلدون که یک فیلسوف اجتماعی است، جواب علمی تر هم به این موضوع داده است؛ وی می گوید فرمانروایی ( ملک) که زاده عصبیت است سه گونه خواهد بود:

 الف – فرمانروایی که تنها مبتنی بر عصبیت است.

 ب- فرمانروایی که مبتنی بر عقل و عصبیت است،

ج – فرمانروایی که در آن هم عقل، هم شریعت وهم عصبیت است.

قسم اول به نظر ابن خلدون تنها برای مقاصد شخصی و ارضای شهوات، مخصوصا شهوات غضبیه به کار می رود. قسم دوم تا حدودی محدود کننده فرمانروا است وقسم سوم محدود کننده تر. [4] امروزه ما می توانیم جواب دیگری برای این مساله بیابیم و شاید جواب های دیگر.

چنانکه شرح دادیم، فرایند ساسی شدن کوچی ها به مفهوم بسیار ساده اش، یعنی قبضه کردن قدرت و سیطره بر تصمیم  گیری های سیاسی کشور، چیزی فراتر از اعمال سلطه به روش ابتدایی ترین حکومت های بشری نبوده است. به همین خاطر وقتی سیاسی شدن به مفهوم مدرن آن را در مورد تاریخ سه قرن اخیر کشور در نظر می گیریم به گفته اولیور روا، با یکی از گیج کننده نمونه ها مواجه می شویم. اولیور روا وقتی از تاثیر الگوهای سیاسی شدن برقدرت سنتی درنواحی مختلف افغانستان، سخن به میان می آورد، می گوید: ناحیه قندهار یکی از گیج کننده ترین ناحیه های افغانستان است. چون دراینجا سنت ها و پیوند های قومی از هردگرگونی اجتماعی یا ارتباط ایدئولوژیک، قوی تر است. [5]

اما این پیوند های قوی سنتی و قومی از کجا نشات می گیرد؟ طبیعی است که از سبک زندگی و هویت قبیله ای. این هویت قبیله ای و زندگی چادر نشینی  برجای مانده از گذشته های دورتر است که چنین نفوذ ناپذیری را ایجاد کرده است. بنا براین ایستایی و تکامل در چنین مواردی نه به گفته ابن خلدون، یک اتفاق، بلکه خود یک ضرورت است. 

بدین ترتیب شیوه تفکر چادر نشینی و کوچیگری نه یک مانع بر سرراه پیشرفت و تکامل، بلکه خود مترادف با عدم پیشرفت و تکامل اجتماعی است. [6] این مساله خود می تواند دلایل مختلفی داشته باشد از جمله اینکه اولا  درنظام قبیله ای اصلا  نیاز به پیشرفت و توسعه احساس نمی شود. [7] همه مشکلات در جایی به نام جرگه قومی حل می شود[8]  و کل مایحتاج ضروری زندگی از راه رمه گردانی و مشاغل شبیه آن به دست می آید. ثانیا قدرت سیاسی در نظام های قبیله ای همیشه بی ثبات است و این بی ثباتی خود مانعی برای تفکر و اندیشه پیشرفت و ترقی به حساب می آید.  [9]   بنا براین در افغانستان امروز مفهوم کوچیگری یک مفهوم بسیط و  ابتدایی نیست که تنها بربخشی از مردم کوچ رو خانه به دوش به کار رود، بلکه کوچی و کوچیگری یک مفهوم عینی و تا حدودی ایدئولوژیک شده ای در قالب ناسیونالیزم قومی است که بخشهای وسیعی از سرزمین افغانستان را در بر می گیرد. به عبارت دیگر کوچی گری بیش از آنکه دلالت بر مردم کوچ رو  و چادر نشین داشته باشد، دال بر طرزی خاصی از تفکر و قالب زندگی است که به شدت سنتی و متعلق به گذشته های دور تر است.

 



 

 

[1]  -  مایل هروی، نجیب، تاریخ و زبان در افغانستان، تهران، انتشارات موقوفات دکتر محمود افشار یزد، چاپ دوم،  1371، ص 52.

[2] -  همان .

[3]  - همان ،ص 102.

[4] -  محسن مهدی، فلسفه تاریخ ابن خلدون، ص 330.

[5] -  اولیور روا، نخبگان سیاسی جدید در افغانستان، ابوالحسن سروقدم مقدم، مقاله ای در کتاب : افغانستان، جنگ وسیاست، گرد آوری محمد حسین پاپلی یزدی، مشهد، پاپلی یزد، چاپ اول، 1372، ص 52.

[6] -  زیبا کلام، صادق، ما چگونه ما شدیم؟ ، تهران، انتشارات روزنه ، چاپ چهاردهم، 1385، ص 89.

[7] -  همان.

[8] -  اولیور روا، نخبگان سیاسی جدید در افغانستان، پیشین.

[9] - زیبا کلام ، پیشین .